X
تبلیغات
رایتل

رضیزی

سلام!

توی این صفحه قراره متن نشریۀ رضیزی رو قرار بدیم.

این نشریه،حاوی مطالب دانستنی ها و معرفی موجودات خیالیه!

متأسفانه شمارۀ یک نشریه گم شده،بنابراین،از شمارۀ دو می ذاریم!







شمارۀ دو نشریۀ رضیزی


بخش دانستنی ها:

چرا ما دو چشم داریم؟

Òشاید خیلی ها بگویند که خداوند برای زیبایی 2 چشم در صورت انسان نهاده در صورتی که این فقط یک صورت ماجرا است یعنی درست است که 2 چشم انسان را زیبا نشان می دهد ولی دلیل این امر فقط زیبایی نیست و در هر کار خدا یک دلیل علمی و منطقی وجود دارد 
Òخداوند به این خاطر برای ما دو چشم نهاده است که ما اجسام را در سه بعد ببینیم یعنی 3 بعدی ببینیم ( طول و عرض و ارتفاع ) اگر ما 1 چشم داشتیم ما فقط 2 بعد را می دیدیم ( طول و عرض ) مثل دوربین.یعنی ما دیگر قادر به تعیین ارتفاع و عمق جایی نمی شدیم
Òاین را شما می توانید به راحتی آزمایش کنید.برای این کار در مقابل جسمی بایستید که از شما لااقل 1متر فاصله داشته باشد بعد یک چشم خود را بسته و 10 ثانیه با یک چشم به جسم نگاه کنید حالا شما دست خود را به جسم نزدیک کنید شما بعد از مدتی فکر می کنید که دست شما با جسم فاصله کمی دارد ولی شما هرچه دستتان را به جسم نزدیک می کنید دست شما به آن جسم نمی رسد.و این به این خاطر است که شما قادر به اندازه گیری فاصله با یک چشم در 2 بعد نیستید.(البته سعی کنید وسیله معیاری برای اندازه گیری نباشد مثلا اگر در حیاط هستید و در مقابل دیوار ایستاده اید کاشی های حیاط برای شما وسیله معیار اندازه گیری هستند یعنی شما با نگاه کردن به کاشی ها و حساب کردن تعداد آنها متوجه فاصله خود از دیوار خواهید شد .)
Ò

بخش معرفی جانداران تخیلی:

سلطان آتش و توسن او:

هراکلیت به ما آموخت که عنصر نخستین،یا اصل هر چیز،آتش است اما معنای این سخن دقیقاً این نیستکه موجودات آتشین وجود دارند:موجوداتی بافته از شعله های گریز پای آتش.این خیال تقریباً تصور ناپذیر به ذهن ویلیام موریس در قصه ای از قصه های بهشت زمینی با عنوان انگشتر تقدیمی به ونوس رسید.حکایت چنین است: 

بیشتر به سان سلطان مقتدری می مانست او

تاج به سر با اقتداری شاهانه،

چهره اش چون شعله ای سفید می درخشید:

پر صلابت،خوش تراش همچو صورتی سنگی

چهره ای نه از گوشت بل شعله ای تابان

گذران بر آن نگاهی:

نگاهی از تمنای سرکش،آکنده ز درد و ترس

همچو تک تک چهره های رعیت خویش

ده ها بار خشماگین تر امّا.

بر توسنی غریب سوار بود ارباب

توسنی بی نام،بی نژاد:

نه اسب بود،نه هیپوگریف و نه اژدها

این ها همه بود و هیچ یک نبود:

سرکش و آشفته

همچون یک کابوس...

شاید در سطور فوق پژواکی از این تشخّص مبهم اما سنجیده می بینیم، تشخصی از نوع مرگ در بهشت گمشده:

«آن چهرۀ دیگر،

-اگر بتوان آن چه را که از نظر اعضاء و مفاصل و رگ و پی چیزی مشخص نداشت چهره نامید-و یا اگر بتوان بدان چه سایه ای می نمود نامی نهاد،

-سایه از این رو که هم بود و هم نبود-

چون شب سیاه بود او،

چون ده فیوری درنده خوی،

دهشتناک چون خود دوزخ،

که گرز موحشی را بر گرد خویش می گردانید،

و آن چه سر او می نمود:

آراسته به دیهیمی شاهانه.

اجنه و پریان دوزخfury*